تبليغاتX
...گل بهارم در انتظارتم

...گل بهارم در انتظارتم

میخواهم تو را در این لحظه..از من نخواه که آرام بگیرم...به خدا خیلی وقت است دلم به هوای آمدنت نشسته

سلام کوچولوی من

دلم برات حسابی تنگ شده .....اره عزیزم میدونم خیلی وقته برات ننوشتم ...چون دیگه حرفام تکراری شده و میترسم از اصرار میکنم بیای یشم ناراحت بشی گلم .....

شاید تو آسمونا برات خوش میگذره که نمیخوای بیای پیشم ....ولی این و همیشه بدون که زندگی بدون تو  قشنگ نیست ....همش سکوت و سکوت و سکوته .....

بگذریم گلم ....روز شنبه رفتم دکتر چون دیگه تصمیم گرفتم برا اومدنت هر کاری که بگن بکنم .. .. قبلش استرس عجیبی داشتم .....همش تو دلم غوغایی بود  از اینکه ازم دور تر و دور تر میشی وحشت داشتم ....خاطره خوبی نداشتم .....دوست داشتم گریه کنم ...ولی یاد خدا آرومم میکرد .تو اون لحظه دستاشو حس میکردم ....بهم میگفت برا چی نگرانی ...اصل کاری منم ....

خلاصه کوچولوی من وقتی صورت مهربونه دکتر و دیدم یه خورده آروم شدم ...شاید اونم هم نگرانی و تو چشام خوند .....در کمال تعجب حرفای مثبت شنیدم ....یعنی اینکه دارم بهت نزدیک میشم

قیافه بابا ناصر وقتی از اتاق اومدم بیرون هیچ وقت یادم نمیره ......خیلی مضطرب بود شاید بیشتر از من ولی غرور مردونش هیچوقت اجازه نمیداد به روش بیاره ....میخواست که همونجا بهش توضیح بدم دکتر چی گفت ..بیشتر نگرانش نذاشتم و بهش امیدواری دادم .....

از اون روز دیگه دلم بی تابه ....هزاران بار لحظه به آغوش کشیدنت و تصور میکنم و پر از شو رو شوق میشم ...از اینکه قراره یه روزی از راه برسی و تنهاییه ما به پایان برسه ...اون روز سهم لب های ما فقط خنده است  و دیگه از چشمای همیشه بارونی خبری نیست ....چقدر خوبه مرد من یه روزی پدر بشه

..راستی پدر بودن خیلی بهش میاد ...فرشته من نذار این اسم فقط تو خواب باهاش باشه .....زود بیا

زوده زود ......میخوام که دیگه ساعت ها نشینم به پای خنده های بچه  همسایه

میخوام که خودم از وجودت سیراب بشم ....میزبانه فرشته ای باشم که از جنس نور و معجزه است

میخوام تو وجودت عطر خدا رو بیاری ....نذار حسرتت همیشه تو دلامون باشه ......

از خدا میخوام دیگه عمر انتظارم و از این بیشتر نکنه .....بد جوری دلم هوات و کرده دلبرکم ....

یکی از دوستام میگفت امروز شب آرزوهاست ...چی بگم که تو آرزوی هر شبه منی ......

بازم آرزو میکنمت  ازت هیچوقت خسته نمیشم  تا نفس دارم آرزوت میکنم ....شاید تو یکی از همین روزا  آروزوی من هم برآورده بشه ...........

راستی بهار داره میگذره ولی من هنوز منتظر بهارم !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:0 توسط نفس| |

گل بهارم ......وقتی میگم منتظرت نیستم آروم تو دلم میگم .

 .

    .

        .یکبار هم وقتی منتظرت نیستم .... به سراغم بیا..... بگذار خیالم غافلگیر شود

 

اینه قصه انتظار من .....!

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:52 توسط نفس| |

سلام .سلام به فرشته ای که شاید برای همیشه آسمونی باشه  تا من وقتی دلم براش تنگ بشه خیره بشم به آسمون و از اونجا صداش کنم

امشب میخوام با دلتنگی هام خداحافظی کنم .....میخوام ازت دل بکنم .داد بزنم بگم نمیخوامت

دیگه نمیخوام بغضام و قورت بدم  با دیدن یه کوچولو دلم هوست و بکنه ....

تصمیم گرفتم اشکای بابایی و نادیده بگیرم و بهشون فکر نکنم .....میخوام سنگ دل بشم ...عین وقتایی که میگفتم بچه نمک زندگیه ولی هر چه دیر تر بهتر....

از اشکایی که یواشکی ریخته میشه و حساسیت بهاری اسم میگیره خسته ام ......از بهونه های الکی که میدونم هیچکدوم منطقی نیستن متنفرم ......از اینکه خجالت میکشم بگم برام دعا کنید ....

فکر خوبیه که دیگه فراموشت کنم .ولی ای کاش بتونم از عهده اش بر بیام ...همیشه برات گفتم برام عزیزترینی .....بهترین لحظه لحظه ایه که تو خیالم لحظه به آغوش کشیدنت و تصور میکنم  .اره بهترینم خیلی سخته که ازت دل بکنم ..ولی باید دیگه بهت فکر نکنم تا جای خالیت عذابم نده

خداحافظ عشق کوچولوی من .....قول میدم هر وقت دلم برات تنگ شد به آسمون نگاه کنم ..تو هم یاد من باش ......یاد تنهایی هام ...اشکام .......

خدایا دستای فرشته ام از امروز سپردم به تو. خودت مواظبه دلتنگی هام باش

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:57 توسط نفس| |

سلام بهار دور دلم .مامانی امروز اومد بازم از غصه هاش بگه ..خسته شدی نه .منم خسته شدم

باور کن من خودم هم دوست ندارم همش از لحظه های تلخ بنویسم .ولی گل مامان اینجا رو اختصاص دادم به تو ..تویی   فکرت شب و روز م و پر کرده ...همش تو رویاهام باهاتم .بازی میکنم .میخندم ...حتی با گریه هات میبارم ......همین ها رو که مینویسم  میشه مطالب تلخ و درد آور .......اون روز رفته بودیم یه فروشگاه که پر از لباس های بچه گونه بود .مدام به بابایی میگفتم  وقتی بهارمون اومد باید این و براش بگیریم ....عین دیوونه ها میچرخیدم و برات بهترین ها رو درنظر میگرفتم..یا حتی گاهی اوقات سر اسمت با بابایی دعوا میکنم ........ولی آخرش که چی .....تو نیستی و من فقط و فقط دارم با رویاهات  زندگی میکنم.................بگذریم

روزها دارن مثل برق و باد میگذرن و ما هم به همون سرعت دلشکسته تر و نا امید تر میشیم

یه سال دیگه از زندگی مشترک من و بابایی گذشت .....تو این یه سال فکرمون همش پیش تو بود  روزها و ماه ها رو برات اومدنت شمردیم .راستش و بخوای خیلی کم وقت کردیم به خودمون برسیم ...

اره دلبرکم امروز پنجمین سالگرد ازدوااج من و بهترین باباییه دنیاست .......

این روز و خیلی دوست دارم .چون جزو بهترین روزهایی بود که تو تقویم زندگیم رقم خورده ..ما هنوز هم که هنوزه عاشق همدیگه ایم .....فقط  تو کلبه تنهاییمون یه جای خالی کوچولو داریم .....که همیشه و هر لحظه دیده میشه و ما رو عذاب میده  و نگرانمون میکنه ......از وقتی تو رو از  خدا خواستیم دو سال میگذره ....هنوز هم باور ندارم با یه برگه آزمایش  تو شدی آروزی محاله من ......و من شدم چشم به راهت .دلم میخواد یا زمان و نگه دارم ........یا اینکه اوقدر زود بگذره که به تو برسم ....به روز های خوب ....که دیگه غم نداشتنت آزارم نده ..

امروز سعی میکنم خوشحال باشم و بخندم ....امروز روزه خوبیه ....روزی که عشق ما آسمونی شد ....

اغوشی که برای همیشه سندش به نام من شد که تا لحظه مرگم توش آروم بگیرم و همه دلتنگی ها رو ببارم ........از خدا میخوام هیچوقت تنهامون نزاره و دستاش و دریغ نکنه ........خودش میدونه این روز ها چقدر دلم برا نوازشاش تنگ شده ...دوست دارم به مناسبت این روز ازش هدیه بگیرم ....

اره بازم مثل همیشه تو رو ازش میخوام ......دلم میخواد معجزه اش و با تمومه وجودم لمس کنم  ....

       گل بهارم ای کاش این اخرین بهاری باشه که بی تو میگذره !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:7 توسط نفس| |

سلام گلم .ببخش که خیلی وقته نیومدم تا از دلتنگی هام برات بگم .

رفته بودم مسافرت ....هر جا که قدم میزاشتم جای خالیت دیوونم میکرد ...احساس خوبی نداشتم ..چون همه چیز و و همه کس نبودن تو رو برام یادآوری میکردن .....آدما با سوالات بی موردشون ...طبیعت هم با تمومه قشنگی هایی که داشت ولی نمیتونستم ازشون لذت ببرم ..

ولی بالاخره به کلبه تنهایی هام برگشتم ......جایی فکر میکنم از همه دنیا بهتره .درسته تو همین جا هم جای خالیت حس میشه .ولی حداقل دیر به دیر یادم میوفته که تو آرزوی محاله منی

اینجا میتونم شبها با صدای گریه بچه همسایه تو رو آرزو کنم ......گوشم و تیز کنم تا صدای خنده هاش و بشنوم ....

یا میتونم دقیقه ها رو برای نزدیک شدن به تو بشمارم ... هر شبی که بگذره .....بگم یه شب از شب دلتنگی هام گذشت ...

..دستام و بگیرم زیر بارون  تا شاید تو هم سهم من از آسمون خدا باشی ...

بهتر از همه جایی و دارم که تا آخر عمرم با هیچ کجای دنیا عوضش نمیکنم ...شونه هایی که هر روز میزبان بارون چشمایی که  منتظره تا ثمره عشقش تو دلش لونه کنه ........دستایی که تا ابد گرمی زندگیمه ......

خلاصه بازم اومدم تا از انتظار شیرینم تو این خونه برات بنویسم .....میدونی چرا انتظارت هم شیرینه چون با سر اومدنش همه فصل ها برام بهاره .......تویی که  با دستای کوچیکت ..با نفسهای گرمت .بهار و به این خونه میاری ........

اسم این کلبه رو میزارم کلبه انتظار شیرین ما ..........امیدوارم تا سال بعد که قراره از اینجا بریم دستای کوچولوت تو دستام باشه .

راستی گل بهارم  تو میدونی چند شب دیگه از شب های دلتنگی مونده؟

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 18:42 توسط نفس| |

سلام بهارم ....خوبی دردونه من .......چه خوبه که وقتی میام اینجا دیگه ترسی از دیده شدن اشکام ندارم ........بی بهانه بارون اشکام میباره  و من چقدر دوسشون دارم ......آخه فقط از با تو بودن همین ها برام مونده .یه آه کهنه و دو تا چشم های بارونی .

عزیزتر از جونم .....یک سال گذشت و به خاطره ها پیوست ..سالی که شب و روزش برام یه رنگی بود .....رنگ سکوت و تنهایی ........فقط یه خاطره برام موند اونم اینکه خیلی باید منتظرت بمونم .....

ولی با این همه با همه وجودم منتظرت موندم و بازم نیومدی .........نمیگم هر کاری از دستم بر میومد برات کردم ......ولی از وقتی دلم شکست ....منتظر رحمت خدا بودم .....دستایی که میتونست فقط یه لحظه نوازشم کنه که تا ابد مدیونش باشم و آروم بگیرم ........

با اومدن عید بیشتر دلم گرفت . دلم پر زد به روز هایی که شاد شاد بودم و گریه برام مفهومی نداشت ....

موقع تحویل سال دعا کردم ........به خدا گفتم اگه این سال هم فرشته من از آسمونا نیاد ......من دیگه میمیرم ............ولی نه میدونم که همیشه و هر لحظه به یاد اومدنت زندگی میکنم و تمومه وجودم  حضور وجود نازنینت و آرزو میکنه ......وقتی بابایی دعا میکرد دلم شکست ..خیلی شکست .......نمیتونست گریه کنه .......واسه چند لحظه چشاش و بست حس کردم حرفی برا گفتن نداره ....بهش حق میدم .....واقعیت اینه که دیگه خسته شدیم .......

بهار من میخوام همیشه یادت بمونه بهار با داشتن تو زیباست ..........بهار دلم تویی .با اومدنت زندگیمون سبز و خرم میشه ............حتی اگه وسط  سرمای زمستون هم قدهای کوچولوت و بزاری تو خونمون  .......زندگیمون بهاری میشه ........

نا امید نمیشم و بازم از خدا میخوامت .........

خدایا من عیدی میخوام ...........اگه لایق باشم یکی از فرشته هات و میخوام .میخوام که بیاد و عطر بهشت تو با اومدنش به زندگیمون بپاشه .......بیاد و با خنده های شیرینش بگه هنوز هم میتونه معجزه اتفاق بیافته ....بیاد و من به همه ثابت کنم خدا خیلی مهربونه ....بیاد تا وقتی نفس دارم بگم خدا ارحم الراحمینه..........................

گل بهارم خدا صدای من و میشنوه .........چون خودش گفته

تو میای پس من این بار عاشقونه منتظر وجودتم.

             

باز باران

به بهانه ی بهار

.می بارد

و

من

بی بهانه

!!!چقدر هوای دلم بارانی است

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:10 توسط نفس| |

با شوقی سپیده به سویت آمدم....گرچه آنی نبودم که باید...اما باز هم رهایم نکردی.

با لبخند ها خندیدم و شاد شدم از بی خبری و فکر نکردن.

در آستانت بودم و چیزی نداشتم برای گفتن....برای خواستن....جز شادی عمیقی برای همه ی آنهایی که دوستم دارند...که دوستشان دارم...و حتی دوستم ندارند!

مرا خواستی..و احساس مادرانه ام را.

نزدیک نزدیک تا هرم نفس هایم.....دور دور به اندازه ی فاصله ی دست های من و فرشته ام..

خواست تو چیست؟ کاش میگفتی؟ کاش میشنیدم...کاش با چشمانی بسته در این بی راهه نمی دویدم.

نمیدانم چرا در پستوی قلبم امیدی هست....اگر نیاید.......پس این شعله ی نیمه جان چیست؟

شاید هست تا مرا بسوزاند....به جرم تمام ناسپاسی هایم...... و شاید هست تا باشد....تا گرمایی کوچک بخشد به دستان یخ کرده ام.

نمیدانم.....آنقدر کوچکم که نه حکمتت را میفهمم و نه حال امروزم را.

خسته ام....از همه ی دویدن ها و نرسیدن ها...از عمق فاصله.... از دست هایی که با شوق به سوی هم می دوند....ولی جز سراب چیزی نیست برای دیدن....فاصله...تنها فاصله است و بس.

این روزها به این فکر میکنم

که تا آخرین نفس در مسیری که بارها تغییرش دادم و هنوز در اولین قدم ،پاهایم خواب رفته اند زندگی کنم....عشق بورزم......باشم.....لبخند زنم.....تمام بخشیدنی ها را ببخشم...و نیست شوم.....نباشم.....گویی که هیچ گاه نبودم....شاید این تمرینی باشد برای فنا شدن...نیست شدن....برای تو.

نمیدانم....دیگر هیچ نمیدانم

همه چیز در دستان مهربان توست....من...زندگی...امروز...فردا....همه و همه.

همیشه با من بودی....همیشه با من هستی

پس

به تو سپرده ام تمام دلواپسی هایم را

خدایا

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 13:28 توسط نفس| |

سلام جوجوی من ....خیلی وقته باهات حرف نزدم .ازت خیلی دور شدم ...سعی میکنم دیگه بهت فکر نکنم .ولی مگه میشه ........مگه همیشه نمیگم تو همه دنیای منی .درسته که نیستی ولی تمومه لحظه های خوب من و یاد تو پر میکنه ....دلم پرمیکشه به روزایی که تو دلم حست کنم تو کنارم .اغوشم .

بله دلبرکم من با همین رویا ها زنده ام دارم نفس میکشم .تو اوج نا امیدی امیدمی......یاد نفس های گرمت  که قراره یه روزی مهمون خونمون بشه حس زندگی بهم میده ....

امروز تولد بهترین بابای دنیاست .....موهای سفیدش و میشه به آسونی رو شقیقه هاش دید.

خودش میگه دیشب خواب تو دیده .....وقتی داشت تعریف میکرد چشاش پر اشک شد ....بهم گفت ۵ سال پیش تو همچین روزی بهم گفتی تا آخر عمر باهات میمونم و در کنارت هیچ غمی ندارم .ولی الان هر روز غم چشمات و میبینم و از دستم کاری ساخته نیست. دستاش و گرفتم و باهام گریه کردیم مثل همیشه تو بهترین روزای زندگیم غم نبودنت اشک دلتنگی و رو گونه هامون کاشت ......

گل بهارم کاش بودی تا شادی هامون تککمیل میشد .........

نمیدونم چقدر دیگه باید منتظر باشم اصلا دوست ندارم باور کنم که خدا صدام و نمیشنوه یا دعاهامون از سقف خونه مون بالاتر نمیره .......دلم نمیخواد ببینم وقتی گریه میکنم صدای شکستن دلم تا آسمون هفتم میره خدا برای دلتنگی هام بخنده ...نه باور نمیکنم ...........یه روزی میاد که خدا معجزه اش و از تو آسمون ها بفرسته تو دلم .......شاید اون روز نزدیکه ولی نه شاید هم دور ..........هر چی هست غم نداشتنت ذره ذره آبم میکنه

بهار داره نزدیک میشه ولی من دلم تنگه آخه قرار بود بیای و بهار دلم بشی .

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 20:22 توسط نفس| |

دوباره گله و گلایه ‌‌. نه گل بهارم!

از من گذشت دلخوری های شبانه های پائیز.شکوه های نیامدنت و حسرت خواندن لالایی!

از من گذشت که بگویم چرا؟

از من گذشت که اشکهایم را با کسی قسمت کنم و بر دلتنگی هایم ببارم!

ازمن گذشت که شبی بگویم از ته دلم که تو امدی  وبرایم میمانی تا همیشه!

از من گذشت چون

                                  بازم نیامدی!

 

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 12:24 توسط نفس| |

بهارم!

 

مگر نمی شود 

که من هم دلم هوایی  بشود

بهانه بگیرد

تنگ بشود 

 و گاه گاهی بشکند

 ....

 این روزها

دلم هوای شکستن دارد

بی قرار است

بی بهانه می گرید

                                  زود تر بیا!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 10:43 توسط نفس| |

Design By : Night Melody